تبليغاتX
میان عشق و تخیل فاصله یک قدم است ...
سلام به همه دوستان عزیزم

می دونم که خیلی تاخیر دارم ولی تو این مدت به اینترنت دسترسی نداشتم

سال نو مبارک

امیدوارم سال جدید برای همگی سالی پر از موفقیت شادکامی و سلامتی باشه .

شاد باشید و سربلند.

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 13:45 |
داشتم به گذشته ها فکر می کردم

یادم نمیاد کی به دنیا اومدم

یا حتی کی . . .

شاید اصلا هیچ اهمیتی نداشته باشه

ولی یادم میاد که روزی با تو خندیدم شاد شاد

اینو خوب یادمه

گاهی فکر می کنم بودن چه ارزشی داره

یا حتی موندن . . .

ولی وقتی عزیزی می خواست از من دور بشه

فهمیدم هم بودن مهمه هم موندن

اینا تجربه های یه بچه ست

پاک پاک

قدرشو بدون

شاید این بچه هیچ وقت به دنیا نیومده باشه . . .

+ نوشته شده توسط شیرین در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 10:31 |
امروز نسیمی غبار را از خاطرات زدود

خاطره ها سبکبار جلوی چشمانم می رقصند

تلخ و شیرین  

عشق را در میان دستانم حس می کنم

ما همین هستیم که بودیم

صداقت در چشمانت موج می زند

آرزویم مثل گذشته هاست

شاد باشی وبی ملال

چه من باشم چه نه

 دستانم برایت رو به آسمان بلند است

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 14:34 |
من باز هم آمده ام ، صدایم از میان کوله باری از غم ، شادی را فریاد می زند

قاصدکی کوچک برایم شادی را پیام می آورد

اکنون خوب می فهمم که خداوند چگونه کسی را به تو باز خواهد گرداند

وقتی وجودت پر از تمناست، پر از تمنای بودنش

زمانی که اشکها توان دیدن را از چشمانت می ربایند

وقتی بغض با تمام قدرتش ، توان فریاد زدن را سلب می کند

وقتی نفسها سنگین و بغض آلود می شوند

هیچ کس و هیچ کجا آرامش از دست رفته ات را باز نخواهد آورد

تنها او می ماند و عشق و تمنا . . .

وقتی دستان به آسمان بلند شده ات از ماورا گرم می شوند

وقتی اشکهایت بجای لرزش لبها بر تبسمی شیرین جاری می شوند

وقتی . . .

تنها حجمی از عشق است که تو را فرا میگیرد

خسته و خواب آلود در آغوشی که آن هم هدیه اوست آرام می خرامی

وجودت پر از بودن اوست ، هیچ دلیلی لازم نیست

تمام دنیا کمرنگ می شود، تنها بودن ها نقش می بندند بر پهنه بیکران خواسته ها

ولی فردا ! شاید دیگر او را به خاطر نیاوریم ، ولی حقیقت تا ابد ادامه می یابد،

تا همیشه های سختی و غم ، تا همیشه های تمنا

. . .

تا همیشه یادم می ماند چه کسی دستانم را گرم کرد ،

وقتی چشمانم نمی دید، چه کسی اشکهایم را ربود ، چه کسی تو را به من هدیه کرد!

تا ابد دوستت خواهم داشت ، چون تو ، هدیه ای از خدای منی.

عشق را می فهمم ، نور را ، تو را  . . .

احساس رهایی می کنم ، می خواهم تا ابد در حس بودنت معلق بمانم . . .

 

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:32 |
من با تو خواهم خواند

تا بخاطر آوری ترانه   دور دستهای فراموش شده را

من با تو خواهم خواند

تا به گذشته های نیامده ، باز بنگری

من با تو خواهم خواند

تا بخاطر آوری ترانه روزهای خوش را

که سرمست و شاد در کوچه باغهای سبز عشق در گوش هم نجوا می کردیم . . .

دلم مملو از حس پاکی است

من تو را می پرستم  چون تو هم جزئی از خدایی

من خدا را در عطر  پیراهن مادرم حس می کنم

خدای من در نگاه مهربان پدرم موج می زند

عشق تو  ، تلألوئی از خدای من است

تمام وجودم در پاکی اشکهای داغ پژواک می یابد

آرامش عجیبی دارم

دلم می خواهد هستی ام را با تمام هستی قسمت کنم

صدای امواج دریا در گوشم طنین انداز است

دیر زمانی است که دریا را ندیده ام

. . .

من با تو خواهم ماند

تا همیشه های شادی و غم

تو هم با من می مانی

چون نفسهایمان در تار و پود زندگی گره می خورد

این زندگی هدیه خدای من است

دوست داشتن ،روحم را سیراب می کند

در روزگاری چنین بکر

زندگی با تمام ترانه هایش جریان دارد

ما هم زلال و پاک

به هر کجا که دل رود جاری می شویم

شاید فردا . . .

اگر هم  نباشم

عشق و زندگی در آغوش هم  می گردند و پیش می روند .

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 16:26 |
خیلی وقته که چیزی ننوشتم ٬

ولی توی این خیلی وقت٬  خیلی فکر کردم

دلم برای خیلی چیزا و خیلی آدما تنگ شده . . .

بازم داره بارون می باره 

خدا در رحمتشو از آسمون به روی زمین باز کرده

نفس بکش ٬ نفس بکش ٬

وقتی درو باز می کنم و پا میذارم بیرون

نسیم سردی سطح پوستمو سرد می کنه

خودمو جمع می کنم

قطره های بارون صورتمو خیس می کنن

حس زندگی دارم ٬  یه جور حس پرواز  . . .

وقتی بارون می باره ٬ همیشه به یاد کسانی می اُفتم که دوستشون دارم

آره ! شاید یاد تو می اُفتم  

هیچ وقت فکر نکن که فراموشت میکنم

می دونم که تو هم منو فراموش نمی کنی . . .

معتقدم وقتی کسی رو دوست داشته باشی

برای اون٬ روی درخت قلبت یه قلب حک می کنی

هر چقدر هم که زمان تند بتازه و سعی کنه که ما رو جا بذاره

این قلبهای کوچولو برای همیشه روی درخت به یادگار می مونن

تا هر وقت که بارون می باره ٬ شسته و براق  توی سینه ات خودنمایی کنن

چون عشق همیشه جاودان می مونه . . .

هر وقت که بارون می باره  

من به یاد کسانی می اُفتم که دوستشون دارم

آره ! حتما ً. . . 

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 22:42 |
غرق در توهم

حیران از سکوت

ما را با گمشده ها کاری نیست

میان عشق و تخیل فاصله یک قدم است

سر گشته

 در یک قدمی این یک قدم  وامانده ام

آنسوی دیوارها هم ، قلبي مي تپد

هنوز حرارت بازدمش

 شيشه ها را مات مي كند

نور چلچراغها مي لرزند

تيك تاك ساعت دقايق را مي شمرد

راه درازي در پيش است

. . .

كودك هم مي فهمد

سنگيني يك نگاه

غم پنهان در پس لبخند

او مي داند كه تظاهر گذراست

كسي قهقهه گريه را نمي فهمد

مثل دنبال هوا گشتن در ميان خلاء است

هنوز هم هست كسي

كهبا تلنگري بي رحمانه

حباب شادي را از هستي ساقط كند

تشويش بودن فضا را پر مي كند

مي دانم ، كبوتر هم نمي ماند

ديدي خورشيد نماند !

ولي او هم فردا باز مي گردد

تقلا بي معناست

. . .

ولي

آنسوي ديوارها هم عالمي دارد

اگر خواستي بروي

" سفر بخير "

من اينسوي ديوار منتظرت ميمانم

تا . . .

 

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 23:10 |
آه !  دلم گرفته است مهربان

درتاریکی چشمانم را به کرانه های نا پیدای دریا دوخته ام

در آن دور دستها تاریکی به هم پیوند می خورد

موجهای کوچک نا آرام سرمست و شاد بهم می پیچند و پیش می آیند

صدای برخوردشان با ساحل سکوت را می شکند

باز هم جای خالی حضورت مرا آزار می دهد

تا چشم کار می کند تاریکی است

دریا با تمام آرامیش ، مهيب و ترسناك به نظرمي رسد

مثل عشق

عميق و سركش و نا معلوم

كلمات در ذهنم مي گردند

حس درونم ، فقط غم است

باز هم واقعيت با تلنگري تلخ هشيارم مي كند

رؤياهايم در هم مي شكنند

ولي من باز هم تكه هاي خرد شده اش را بهم خواهم چسباند !!

باز هم ،  مثل دفعات قبل تكه هايي كوچك از آن را ديگر پيدا نخواهم كرد

موجهاي كوچك هم شاديشان را با خود به اعماق دريا برمي گردانند .

هنوز هم در گوشه اي از قلبم ،

كمي شادي ، پنهان دارم

براي روزي كه تو بيايي

براي حضور تو  لبخند بايد زد

شاد بايد بود

انگار كه هميشه در  كنار من بوده اي  . . .

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 0:56 |

روزها می گذرند

باز هم حرارت ، سير قهقرايي متناوب خويش را مي پيمايد

روزگاري پيش ، نه چندان دور

آفتاب بود كه بر بستر خاك

بي رحمانه ، نوازش گر ديوار و درخت و ما بود

ولي حالا ، او هم دارد كمرنگ مي شود

مثل خاطرات خوش ديروزها

باد ، عاشقانه ، سفره هاي كوچك زرد را

از فراز بلنداي درخت ،

روي زمين مي چيند

تا به مهماني گنجشكها هم برسد .

آن طرفتر ، گيسوان جارويي خوش دست

چهره اين جشن را مي شكند .

. . .

زير سقف درختان سر بهم كرده

خسته از آفتاب كم رنگ

مي توان چشمها را بست

و شاعرانه به خش خش سنگفرش برگ جان سپرد

يا با همان چشمهاي بسته

همهمه كمي آن طرفتر را ديد

كه بر سر تكه شيشه اي خوش رنگ

سكوت را شكسته

وحتي كودك كوچك را ديد

كه از ميان همهمه زيركانه شيشه را مي ربايد

و همه به دنبال او دور مي شوند

. . .

شايد

به دنبال بچه هاي روستا

در ميان تار و پود هاي بلند فرش گندم دويد

و آنچنان خنديد كه صدايش ،

پرنده هاي خسته كوچه هاي شهر را هم همراهي كند

. . .

پس بيا 

تا با هم به كنار همان نهري برويم

كه بي قيدانه

ترانه روز هاي خوش را در ميان كوه هاي بلند زمزمه مي كند

و يا با قدمي به عقب

اين بار ، بيرون از تابلو

متفكر ، سري تكان بدهيم و تحسين كنيم  

+ نوشته شده توسط شیرین در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 23:5 |

یادم می آید روزی نامه ای نوشتم

صمیمی و صادق و روان

مثل همان حسی که هنوز هم در اعماق قلبت پنهانی پرسه می زند

یادم می آید روزي  ، در چشمانت خيره ماندم

تا بتوانم به تو بگويم " دوستت دارم ، پاك پاك پاك "

مثل همان حسي كه گاهي در اعماق قلبت خودنمايي مي كند

ولي تو نگاهت را  از من دزديدي

شايد از شرم ، شايد هم ...

مي دانم قلبت خانه امني است براي عشق

ولي عشق هميشه آواره اي است سرگردان

يادم مي آيد روزي ، خودم را به آغوش گرمي سپردم

او هنوز هم مرا تنگ مي فشارد

خيالم گاهي به دوردستها پرواز مي كند

ولي باز هم ، همچون پرنده جلدي باز مي گردد

جسم و روحم در او حل شده است

پيشتر ها سر پناه امني يافته ام ، از عشق

ولي باز هم گستاخانه مي چرخم

هر چند يادم مي ماند كه پي كدامين نشاني آمده ام

يادم مي آيد ، كسي گفت " قلبم براي توست "

من كودكانه خنديدم

ولي او ، قلبش را به من هديه كرد

كم كم دارم قدرش را مي دانم

جاي دلم خاليست

احساسم در فضاي خاليش پر مي زند

عشقي دارم پر از همه چيز

لحظه اي شيرين و سر خوش ، دمي ديگر تلخ و غمگين

اين عشق با من عجين شده است

وقتي با خودم خلوت مي كنم

حس بدي دارم ، مثل گم شدن

بايد كم كم كوله بارم را ببندم

فكر مي كنم هنوز هم ، راهم را فراموش نكرده ام

نمي دانم كي دست خطم زينت بخش خاكروبه ها خواهد شد ؟!!

شايد زود ، شايد كمي ديرتر . . .

شايد روزي تو هم بي قيد و شاد مرا فراموش كني

زندگي برايم همچون تلألويي است در دور دست

خسته ام ، چشمانم آرام آرام بسته مي شوند

حتي رؤياهايم هم مشوش و كابوس گونه اند

شايد دلي را شكسته باشم !

. . .

يگانه من، آغوشت هميشه گرم و دلنشين مي ماند

باز هم خودم را به فراخي آغوشت مي سپارم

آرامش از دست رفته ام را باز مي يابم

شايد تمام گذشته ام را فراموش كنم

حالا مي توانم چشمانم را ببندم

تنها صدايي كه مي شنوم ، صداي تپش عشق است از وراي سينه ات

دلم مي خواهد چيزي بگويم

فقط يك جمله ، مثل هميشه

تا هميشه دوستت دارم

 

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 0:51 |